چهلمین نامه

بانوی من ، یک روز عاقبت ، قلبت را خواهم شکست یک روز عاقبت . نه با سفری یک روزه ، نه با سفری بلند ، بَل با آخرین سفر . یک روز عاقبت ، قلبت را خواهم شکست یک روز عاقبت . نه با کلامی کم توشه از مهربانی ، نه با سخنی سخت توبیخ کننده ، بل با آخرین کلام . یک روز عاقبت ، قلبت را خواهم شکست یک روز عاقبت . تو باید بدانی که دیر یا زود اما ، دیگر نه چندان دیر قلبت را خواهم شکست ، و کاری جز این هم نمی توان کرد .

...

عزیز من ! بگذار آسوده خاطر و بی دغدغه بمیرم ، بگذار تجسمی از آن روز داشته باشم که دلم را به تابستان بیاورد . بگذار شادمانه بمیرم ، و شادمانه مردن ، ممکن نیست ، مگر آنکه یقین بدانم تو می دانی که بر این مُرده ، حتی قطره ای نباید گریست .

...

مطلقا بی توقع ام ، ابدا تشنه نیستم ، و چشم هایم به دنبال هیچ ، هیچ ، هیچ چیز نیست ، اما از نظر سیاسی ، اجتماعی و ملی ، طبیعی است که ، در آرزوی ژرف روزگار بسیار بهتری برای ملتم و ملت های سراسر جهان باشم و این نیز آرزو یا آرمانی نیست که در جایی به انتهایی رسد . یک ملت همیشه می تواند خوشبخت تر باشد .

...

چگونه از تو بخواهم که برایم گریه نکنی ؟ چگونه از تو بخواهم ؟ ...اما چگونه به تو بگویم که به حال بسیاری از ظاهرا زندگان می توانی زار زار گریه کنی ، اما نه به حال مُرده ای چون من ، به حال ماندگان ، نه به حال رفته ای چون من . مگر انسان از یک مهمانی ِ دو روزه ، چه می خواهد ؟

...

مگر من سرزمینی را که عاشق ِ عاشق ِ عاشقش بودم ، وجب به وجب نگشتم ؟ مگر در سنگرهای خوب ترین فرزندان وطنم ، چای نخوردم و عظمت بی کرانه ی ارواح عطر آگین آن دلاوران را احساس نکردم ؟

...

من به مراتب بیش از شایستگی ام ، شیره ی ِ زندگی را مکیده ام ، و اینک ، هر چه فکر می کنم ، می بینم که جز شادی و آسودگی خاطرات ، چیزی نمانده است که بخواهم ، و این نامه ، صرفا به همین دلیل نوشته شده است .

بگذر یک لحظه پیرانه سخن بگویم : بچه هایمان خیلی خوب هستند ، به خصوص که در حد ممکن آزادانه رشد کرده اند و دُرُست . من هرگز آرزویی جز این نداشته ام که آنها با هنر آشنا باشند ، یعنی با عصاره ی ِاندوه و عصاره ی ِ شادی . غم با چگالی بسیار بالا ، شادی با غلظتی غریب : هنر همین است : موسیقی ، نقاشی ، ادبیات ...و بچه های ما ، در سایه ی ِتو ، با همه ی ِاینها ، آنقدر که باید آشنا شده اند .

کسی که سهراب را دوست داشته باشد ، شاملو را احساس کند ، فروغ را بستاید ، و هر شعر خوب را ، آیه ای زمینی بپندارد ، چنین کسی ، به درستی زندگی خواهد کرد .

کسی که به کیارستمی شگفت زده نگاه کند ، به زرین کلک با نهایت احترام ، به صادقی با محبت ، و آثار مخملباف را دوست داشته باشد ، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد .

کسی که در برابر باخ ، بتهوون ، موزارت ، فروتنانه سکوت اختیار کند ، به تار جلیل شهناز ، عود نریمان ، آواز شجریان و ترانه ی ِ ((اندک اندک )) شهرام ناظری عاشقانه گوش بسپارد ، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد .

کسی که مولوی را قدری بشناسد ، حافظ را قدری بخواند ، خیام را گهگاه زیر لب زمزمه کند ، و تک بیت های ناب صاﺋب را دوست بدارد ، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد .

کسی که زیبایی نستعلیق و شکسته ، اندوه مناجات سحری در ماه رمضان ، عظمت خوف انگیز کاشیکاری ها ی اصفهان ، و اوج زیبایی طبیعت را در رودبارَک احساس کرده باشد ، چنین کسی درست زندگی خواهد کرد .

شاید سخت ، شاید دردمندانه ، شاید در فشار ، اما بدون شک به درستی زندگی خواهد کرد .

...

                                                                                                .

اینک احساس و اقرار می کنم که آرزویی مانده است ، آرزویی برآورده نشده ، و آن این است که تو را از پی مرگم ، اشک ریزان و نالان ، فریاد زنان و نفرین کنان نبینم ، همچنان که فرزندانم را ، دوستانم را ، یاران و هم اندیشانم را ...

خلاصه ای از چهلمین نامه از چهل نامه ی کوتاه به همسرم (منتشر شده برای اولین بار در سال 1368)

نادر ابراهیمی ( 14 فروردین ماه 1315 16 خردادماه 1387 )

با اینکه نادر ابراهیمی را زیاد نخوانده ام اما همین که در هر کتابش می توان وطن پرستی ، آزادگی و عشق را دید ، باعث می شود او را بزرگ بدانم و قابل احترام و ماندنی . روحش شاد .  

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0