یادی از استاد دکتر رضا کرم رضایی

در یکمین سالگرد درگذشت رضا کرم رضایی با یاد هم محله ای او ، سعدی افشار ، استاد بزرگ نمایش تخت حوضی ایران و آرزوی تندرستی برای ایشان .

درباره ی استاد سعدی افشار نگاه کنید به سعدی افشار سیاه رو سفید نمایش ایرانی

و

درباره ی کتابهای شادروان استاد دکتر رضا کرم رضایی نگاه کنید به درباره ی شعر و شاعر .

*

بخشی خواندنی از کتاب "زندگی رضا کرم رضایی و خاطراتش" در 14 فروردین نخستین سالگرد درگذشت او :

... در سال 1353 در یک نمایش تخت حوضی که در آن فی البداهه مجاز است ، در نقش "شُلی" بازی می کردم . متن نوشته ی علی نصیریان و به کارگردانی خود ایشان بود که نقش "سیاه" را هم بازی می کرد . دیگر بزرگان تئاتر آن زمان ، عزت الله انتظامی ، مهین شهابی ، سروش خلیلی که نقش پدر مرا بازی می کرد ، محمد مطیع که نقش مادرم را ایفا می نمود و بازیگرانی از اداره ی برنامه های نمایشی نیز در آن نقش داشتند . اجرا در جشن هنر شیراز ، در یک مکان کوچک بود و فرح پهلوی در میان دیگر مهمانان نشسته بود . قسمتی بود که من با تلنگر انتظامی که پهلوان را بازی می کرد در جلوی صحنه به زمین می افتادم . او به همراه بازیگر نقش سیاه از صحنه خارج می شد و من به سان بچه ها ضمن اینکه آرنج ها و دو زانویم را روی زمین و چانه را در کف دستها نهاده بودم خیره به جلو پاهایم را پایین و بالا می کردم که دیدم فرح پهلوی در ردیف اول فقط نیم متر با من فاصله دارد . با اینکه ارتفاع صحنه به علت کوچک بودن مکان نمایش ، با گنجایش تقریبا صد نفر بسیار کمتر از حد معمول بود ، اندکی در ارتفاع بالاتری نسبت به تماشاگران قرار گرفته بودم و آنها برای دیدن نمایش مجبور بودند رو به بالا نگاه کنند . به خصوص فرح پهلوی که من با کمی فاصله کاملا بالای سر او قرار داشتم . حالا او بود که مجبور بود هر کاری من می کردم ببیند و هر چه می گفتم بشنود . وقتی گوینده در بالا قرار گرفته باشد ، نفوذ و تاثیر کلامش بر مخاطب بیشتر می شود . شاید به همین دلیل است که منبرها و صحنه ها در ارتفاع بالاتری قرار دارند .....

من همچنان به ادا و اطوارهای بچه گانه ام ادامه می دادم و تماشاگران غش و ریسه می رفتند . دیالوگ بعدی با محمد مطیع بود که در نقش مادرم بازی می کرد . او به حکم قانون نمایشهای خنده دار و بر اساس تجربه ای که داشت ، منتظر بود تا خنده ی تماشاگران فروکش کند تا بگوید : "بچه جون ، بیا بریم غذا رُ بدم" اما من هم که این قانون را می دانستم ، نمی گذاشتم خنده ها فروکش کند . بادبادکی که را که در کنارم بود بر می داشتم و تمام تجربیات بچگی ام را بازآفرینی می کردم . خنده ی تماشاگران مدام اوج می گرفت و به گمانم آنها هم کودکی خود را به یاد آورده بودند و با همان صفا و صمیمیت کودکی می خندیدند . مگر نه اینکه هنر انتقال تجربیات گذشته ی ما به صورتی زیبا به دیگران است به گونه ای که آنها هم تحت تاثیر همان تجربیات و عواطف و احساسات قرار بگیرند . این در مورد تمام هنرها صدق می کند . ...

آن لحظه بازتاب تماشاگران و گرمای سالن را به بازی خودم مربوط دانستم ، در حالی که نمایش یک کار گروهی است ، مانند ورزش و نباید در آن تکروی کرد . دزدانه نگاهی به محمد مطیع تنها همبازی ام در صحنه انداختم تا ببینم در چه حالی است . او بر اساس شناختی که از این نوع نمایش ها داشت ، می دانست در این گونه مواقع که بازی در در دستش نیست چه باید می کرد . یعنی باید از نقش خارج می شد یا به اصطلاح برتولت برشت از نقش فاصله می گرفت ، که همین کار را هم کرده بود ، تا به موقع قبل از اینکه سالن از گرما بیفتد و صحنه یخ کند ، ناگهان در نقشش ، نقش مادر ، فرو برود و دو سه قدم به طرف من بیاید تا خنده ی تماشاگر کم کم کاهش پیدا کند و خودش را برای شنیدن آماده  کند . ...

سرانجام زبان مادر به گفتار باز شد : "پاشو بچه جون بریم غذات رُ بدم" باید چیزی نمی گفتم و به همراه او صحنه را ترک می کردم ، اما هوس کردم فی البداهه یک مزه بپرانم . با همان صدای نازک و لحن و اطوار بچه های لوس گفتم : "نمی آم ننه ، می خوام بشینم اینجا ، این خانم خوشگله رُ تماشا کنم ."

تا آن موقع در مقابل هر چه گفته بودم بارانی از خنده بر سرم فرود آمده بود و اینک سکوتی وحشتناک غافلگیرم کرد . لابد تماشاگران ، این مهمانان خاص ، حرف مرا متلک و در نتیجه توهینی به شهبانو قلمداد کرده و ترسیده بودند بخندند ، به خصوص که خودش هم نخندیده بود . طفلک محمد مطیع که مانده بود چه جوابی بدهد ، ساکت بود . راستش ترسیده بودم که این برداشت و سکوت کار دستمان بدهد . از آن گذشته من کار همبازی ام را که تا این لحظه از هر زن پوش نامداری بهتر بازی کرده بود ، خراب کرده بودم ، کارخودم را هم . من کار حبیب سلمانی شُلی پوش معروف را ندیده بودم ، اما آنهایی که دیده بودند می گفتند بازی من بهتر از اوست . من با یک فی البداهه گویی نابجا و پاسکاری بد همه چیز را خراب کرده بودم . ....

سرانجام محمد مطیع در آن سکوت رعب آور جوابی پیدا کرد که هم نابجا بود و هم دیر شده بود ، تقصیری هم نداشت . گفت : "پاشو بریم ، می آد پشت صحنه می بینیش ." خود فرح خیلی دیر خنده ی کوچکی کرد و تعدای به هوای او خندیدند و این نه تنها یخهای سالن را ذوب نکرد بلکه سالن را سردتر هم کرد . ... با خودم شرط کردم تا گرمایی به سالن ندهم ، آن را ترک نکنم . با غیظ دستم را از دست مادر بیرون کشیدم و مثل بچه ها شانه بالا انداختم و لب ورچیدم و پاهایم را به زمین کوبیدم و همان حرف قبلی را با تغییری در آن تکرار کردم : "نه ! نمی آم ، می خوام شَ  شَ شَبانو رُ نِگا کنم ." و همان طور که گاهی به او و گاهی به مادرم نگاه می کردم ، ناز و نوزهای بچه ها را هم چاشنی حرفم کردم .

فرح نتوانست خودش را نگه دارد ، پقی زد زیر خنده ، غش غش خنده ی دیگران هم به همراه او برخاست . موج انفجار خنده ، مانند نسیمی سُکر آور صورت من و محمد مطیع را نوازش داد ، پیروز و دست در دست هم صحنه را ترک کردیم . ما پاداشمان را گرفته بودیم . برای هنرپیشه ی کمدی هیچ مزد و تشویقی بالاتر از خنده ی تماشاگران نیست .

پشت صحنه ماتمکده بود . بازیگران برجسته هر کدام مانند آدمهای ورشکسته و آبرو ریخته در گوشه ای کز کرده بودند . عزت الله انتظامی بزرگ با لحنی شماتت آمیز گفت : "پسر ، هم پدر خودت رُ در آوردی هم پدر ما رُ ، حرف دیگه ای نبود بزنی ؟!" دیگران هم با نگاه های غضب آلود و کج کجشان تقریبا همین را گفتند . ... انتظامی درست می گفت ، در آن زمان رقابت یا بهتر بگوییم دشمنی ای وجود داشت بین تلویزیون و وزارت فرهنگ و هنر . هر کدام آنها خودش را در توسعه و رشد فرهنگ و هنر لایق تر می دانست و انتظار بودجه ی بیشتری داشت . حالا که برنامه ی فرهنگ و هنر در جشن هنر که متعلق به تلویزیون بود گل کرده بود ، امنیتی ها لابد به تحریک تلویزیون بلافاصله تلفن کرده بودند به پهلبد ، وزیر فرهنگ و هنر ، که فلان کس از روی صحنه به شهبانو متلک گفته است و ما با اجازه او را می بریم تا هم گروه ما را خراب کرده باشند و هم مثلا از او اجازه گرفته باشند . فقط دیگر بزرگ گروه ، علی نصیریان ، با لحنی قاطع گفت : "حالا دیگه کاریه که شده ، تموم شد ." شاید به عنوان کارگردان می خواست قال قضیه را بکند و فضای گروه بدتر نشود .

نمایش که تمام شد ، اطلاع دادند که ایشان به پشت صحنه می آید و ما طبق معمول برای مراسم معارفه به ترتیب مقام و پیشکسوتی در ردیف ایستادیم . من نفر چهارم یا پنجم بودم . فرح پهلوی گشاده لب و خندان به همراه دیگران وارد شد . معلوم بود از نمایش خوشش آمده است . همان طور که مرسوم بود شروع کرد با هنرمندان به حال و احوال و خوش و بش کردن ، با یکی زیاد و با یکی کم یا هیچ . بستگی به وضعیت طرف داشت . به من که رسید خنده اش گرفت ، خنده ای هم تحویل همراهان چپ و راستش داد . شاید اشاره ای بود بر اینکه آنها برایم دردسر نسازند و نیز بیش از حد معمول با من خوش و بش کرد ، آن هم با روی خوش .

این برخورد او با من باعث می شود که تلفن کننده در تصمیمی که در مورد من گرفته و تلفنی که کرده است تردید کند و نظر فرح را در این باره بپرسد . شهبانو گفته بوده است :

"حرف بدی که نزد . آنها هر چی که می گن به مسخره می گن . اشکالی نداره ، فی البداهه ست ، از این مسایل پیش می آد ."

اینها را یکی از دوستان که در جمع بوده است برایم تعریف کرد . البته پهلبد هم در جلسه ای که در تهران با ما داشت به این مساله اشاره کرد و گفت : "مواظب فی البداهه هایتان باشید که مانند فی البداهه ی کرم رضایی سوتفاهم ایجاد نکند ."

مساله مثل توپ در شیراز صدا کرده بود . فردای آن روز همه از من پرسیدند : "درسته که تو روی صحنه این حرف رُ زدی ؟! عجب دلی داشتی بابا و ..."

حرفه ی شگفت انگیزی داریم ما بازیگران ، به خصوص بازیگران کمدی . چندی پیش در یک تاکسی چشمم به این رباعی افتاد :

گدایان بچه را بهر گدایی کور می خواهند

پزشکان جملگی خلق را رنجور می خواهند

تمام مرده شوران راضی اند به مُردن مردم

بنازم مطربان را خلق را مسرور می خواهند

بله ، سرور و سرگرمی و شادی خلق هدفشان و مزد و پاداششان است . اما خودشان همیشه دردمندند ، در فقر زندگی می کنند و در فقر مطلق دار فانی را وداع می گویند .

/ 17 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رویا

دلم گرفته بود اومدم حال و هولم عوض بشه

رویا

حال و هوا [لبخند]

احمد پروین

درود بیکران..عرضه کتاب چهارمم(روز هشتم هفته)در نمایشگاه کتاب.ورودی شبستان.راهرو شماره 9.غرفه 13.کد 860.نشر فراگاه

مجید

با اینکه توی نوشته های قبلیت مطالبی هست که هرکدومشون رو میشه بارها خوند و هر بار نکته تازه ای دریافت اما باید اعتراف کنم که بیصبرانه منتظر نوشته جدیدت هستم... مهرداد عزیز[گل]

یک دوست افغان

درود بر شما دوست عزیز! نظرتان را در گنجور خواندم. می توانید قسمتی از اشعار بارق شفیعی (شاعر عشق و حماسه ها) را که در وبلاگی به نشر رسیده است، بیابید. ناگفته نباید گذاشت که بارق شفیعی نخستین کسی بود که با مجموعه ی ستاک (نخستین مجموعه ی شعر نو فارسی دری در افغانستان) شالوده ی شعر کلاسیک را بر هم زد. در ضمن گفتگو های هم با شاعران نامور ایران زمین مثل سیاووش کسرایی، خانم ژاله اصفهانی و دیگران انجام داده است. این هم ادرس www.bariqshafie.blogfa.com چند نمونه از کلام شان را برای تان می گذارم در کامنت های بعدی پدرود یار فرهیخته

یک دوست افغان

شعر من!... از بارق شفیعی شعر من، ای نوای نی زندگانیم !... در پیکران سرد: جانی بدم ز عشق بر کوه و دشت و درۀ این سر زمین بپیچ ! شعر من، ای نسیم روانبخش آرزو ! بر غنچۀ فسردۀ امید نیمه جان، بر جسم بی روان، پُر لطف تر بوز... وز چنگ دیو مرگ امانش بده امان !... شعر من، ای ستارۀ تابان عشق من ! رخشنده تر بتاب، لبریز کن ز پرتو جولان بی حجاب: دل های تیره را یعنی فگن به ساغر جانها شراب ناب. شعر من، ای صدای دل درد پرورم ! چون خون نو جوان: گرم و جنون فزای... در پیکر زمانه به رگهای جان درای واندر نهاد آن: شوری بیافرین که گدازد دل جهان . شعر من، ای خدای هنر را پیامبر ! بر پیروان اهرمن ذوق دوزخی: پیغام من ببر! تأثیر شعله پرور فریاد من ببین، اعجاز ناله های شرر زاد من نگر! بارق شفیعی کابل ۴/۱۱/١٣۴١

یک دوست افغان

ای ناله ! برنده ی جایزه ی ادبی سال 1342 ای ناله ! سالهاست که بیرون جهی ز دل، هنگامه ساز و گرم پُر سوز و آتشین. شبها به گاه تیره گی مرگبار غم- از گیر و دار دهر، وز دست رنجها، درپیچ و تاب موج سبکسیر آه من، زی آسمان به سوز تمنا شدی بلند پُر درد و شعله خیز، تند و شرر فزای. لیکن... نسوخت پردۀ پندار گرمی ات برقی نزد شراره ات اندر نگاۀ من نی سوختی سپهر نی کاخ قدرتش نی رخنه کرده ای به دل پاسبان او تا چند و تا کجا ؟ در بند آن و این: محبوس وهم و ترس گرفتار مهر و کین؟ ای ناله ! یا خموش و یا آسمان بسوز ! تا باز گردد آنسوی این پرده راه من. در آن بلند جای: از قدسیان عرش... وز محرمان بزم حقیقت کنم سوال: کای آنکه رسته اید ز غوغای مهر وکین آنجا چرا چنان ؟ اینجا چرا چنین ؟ بارق شفیعی کابل ۴/٢/١٣٣۸

یک دوست افغان

بر مزار تمنا از بارق شفیعی ای بی وفا برو که شبستان خاطرم دیگر نه جای جلوۀ ذوق وصال توست زآندم که پی به راز نهان تو برده ام کابوس خواب راحتم هر شب خیال توست ای کاش با تو هیچ مقابل نمیشدم! میخواستم ز پرتو پندار تابناک نور چراغ خلوت اندیشه ام شوی میخواستم چو مرغ سبکبال آرزو تا آخرین دیار خدا همرهم روی اکنون بخویش گریم و بر آرزوی خویش در آسمان روشن اشعار دلکشم دیگر نتابد اختر چشمان مست تو گردیده چهره ات به غبار گنه نهان خاموش گشته شمع محبت بدست تو دیگر تو آن ستارۀ رخشنده نیستی ای بی وفا که شهرت هنگامه خیز تو مرهون شور عشق من و نالۀ من است گر بر سر وفای تو شد نام و ننگ من پاداش آن بدست تو پیمان شکستن است؟ نی نی تو قدر عشق ندانسته ای هنوز بگذاشتم ترا به هوس های شوم تو پنداشتم چنان که نه ئی آشنای من شبها برو به خلوت دیوان پارسا (!) بر هر لبی که خواست لبت بوسه ها شکن دیگر تو آن فرشتۀ پارینه نیستی زین بعد بر مزار تمنا کنم فغان آینده را به ماتم بگذشته بسپرم دامان دل به اشک غمت شستشو دهم وز سینه داغ مهر ترا پاک بسترم دیگر نه اعتماد به هر بی وفا کنم. بارق شفیعی ک

یک دوست افغان

تقديم به سخن پرداز صلح و آزادی « ژاله سلطانی »، شاعرۀ مبارز اصفهانی! حماسه ها همه چشم انتظار مردانند حماسه ها همه جویای قهرمانانند حماسه ها همه در تنگنای زندانند کجاست آنکه رهاند ز رخوت آنها را به شعر شاعر بخشد شکوۀ دریا را کجاست ( کاوه ) عاصی کجاست ( آرش ) گرد که جان سپرد و وطن را به دشمنان نسپرد. « ژاله » حماسه ها خواهرم، ای تشنۀ حماسه ها ! تشنۀ حماسه های آتشين تشنۀ حماسه های با شکوه تشنۀ حماسه های بت شکن شاعری، ذوق ترا سيراب کردن مشکلست، ليک روشن ميکند : نور اميدی که در رگهای شعرت ميدود چون چراغ رهنما در کوره راه زنده گی چشم احساس مرا تا ببينم در فروغ اختر اميد ها : دور... آنسو تر ز مرز بنده گی جلوۀ آينده را : عالم آزاده گی و مستی پاينده را . ♥♥♥ خواهرم، شاعر حماسه ها ! « آرش » است امروز هر يک قهرمان خلقها « آرش راکت سوار » « آرش کيهان نورد » او که اندر زنده گی جان خود در تير کرد تا ورای آفتاب – سرحد آزاده گی . ♥♥♥ « آرش » است امروز هر يک قهرمان ويتنام در نبرد زنده گی از پی