درباره ی شعر و شاعر (از استاد دکتر تورج رهنما)

می خواستم امروز ، چهاردهم فروردین به بهانۀ زادروز استاد دکتر تورج رهنما نوشته ای از ایشان دربارۀ شعر و شاعر را در اینجا بنویسم اما کمتر از یک ساعت پیش از درگذشت استاد دکتر رضا کرم رضایی بازیگر هنرمند و دوست داشتنی با خبر شدم و برایم کمی عجیب است که درست در همین روز که زادروز یک استاد بزرگ زبان و ادبیات آلمانی است ، هنرمندی درگذشت که او هم مانند استاد رهنما به سهم خود در شناساندن فرهنگ آلمانی زبان به فارسی تلاش کرده است . نکتۀ جالب دیگر در مورد این دو استاد آن است که هر دو زادۀ 1316 هستند و دیگر آنکه رضا کرم رضایی دانش آموختۀ بازیگری از انستیتو فیلم و تئاتر و تلویزیون شهر مونیخ بود ، شهری که استاد رهنما تحصیلاتش را در آنجا آغاز کرده است .

شادروان رضا کرم رضایی چندین نمایشنامه را از آلمانی به فارسی برگرداند که به گمانم شناخته شده ترین آنها نمایش "توراندُخت" نوشتۀ برتولت برشت است که در دهۀ هفتاد تله تئاتر آن از تلویزیون پخش شد . فهرستی از آثاری که شادروان رضا کرم رضایی به فارسی برگردانده است و به شکل کتاب چاپ شده :

1- ارباب یونیتلا و نوکرش ماتی نوشتۀ برتولت برشت

2- تشنگی و گشنگی نوشتۀ اُژن یونسکو

3- توراندُخت یا کنگرۀ پاک شوران نوشتۀ برتولت برشت

4- ج‍رق‍ه‌ای‌ در ظل‍م‍ت‌ و ه‍ورات‍ی‌ه‍ا و ک‍وری‍ات‍ی‌ه‍ا نوشتۀ برتولت برشت

5- دانستن و قیمت آهن چنده ؟ نوشتۀ برتولت برشت

6- رویای آمریکایی نوشتۀ ادوارد آلبی

7- شخص سوم ( ... اطریش علیا ) نوشتۀ ف‍ران‍ت‍س‌ ک‍س‍اف‍ر ک‍روت‍س‌

8- فیزیکدانها نوشتۀ فردریش دورنمات

9- مستأجر جدید نوشتۀ اُژن یونسکو

اما دربارۀ استاد دکتر تورج رهنما چون زندگینامۀ ایشان در سایت مشاهیر و فرهیختگان ایران ( نگاه کنید به ایــنجا ) آمده است دربارۀ زندگی پربار ایشان چیزی نمی نویسم و با این آرزو که ایشان همچنان تندرست باشند و در میان ما تا از ایشان بیاموزیم بخشی از سخنرانی ایشان دربارۀ شعر و شاعر امروز را که در آبانماه 1354 در دانشگاه تهران انجام شده است و در کتاب "از دفتر خاطرات یک کاکتوس" آمده در ادامه می نویسم . برای خواندن نمونه هایی از شعر آلمانی با برگردان استاد رهنما به فارسی نگاه کنید به اینـجا و برای خواندن چند شعر از استاد رهنما نگاه کنید به اینـجا .

تأملی در شعرِ امروز

... شعر ، محصول ِ تجربه های ژرف ِ درونی و ثمرۀ کشمکشی دیرپاست ؛ از این رو آفریدن آن نیز به بینش عمیق ، استعداد خارق العاده ، عشق سرشار و شکیبایی فراوان نیاز دارد . شعر ، تنها نوع ِ ادبی است که اگر از کیفیتی متوسط برخوردار باشد ، تحمل ناپذیر است ! رُمانهای متوسط می توانند سرگرم کننده ، آموزنده و حتی هیجان انگیز باشند ، شعرها هرگز ! آنها باید بی نظیر باشند . این ماهیت ِ شعر است .

شعر چیست و چگونه پدید می آید ؟ پاسخ دادن به این پرسش ، آسان نیست . جواب زیر تنها یکی از پاسخهای ممکن است :

چون شعر ، حادثه ای است که در زبان روی می دهد ، پس به واژه نیاز دارد ؛ اما پیش از آنکه شاعر ، واژه ها را فراچنگ آرد ، باید نطفۀ شعر در ژرفترین گوشۀ جان او بسته شده باشد . این ، نخستین مرحله است ؛ مرحله ای است که شکاربان در کمین ِ غزال ِ سبکپای خویش – غزالی که در دوردست ، در پشت ِ تودۀ مِه ، در حال ِ گریز است – می نشیند . اما ناگهان ... ناگهان حادثه ای شگفت روی می دهد : غزال ِ گریزپا از پوییدن باز می ماند ! گویی جادوگری کهنه کار او را به سنگ تبدیل کرده است ! – این نخستین نشانۀ تسلیم است .

اکنون شعر ، تمام است ، بدون آنکه قالب داشته باشد . ممکن است هفته ها و ماه ها و گاه سالها بینجامد تا واژه ها روی کاغذ ظاهر شوند ، اما در تمام بودن ِ شعر تردیدی نیست . اینک زمان ، زمان ِ شکیبایی است . شاعر ، واژه ها را با بردباری ِ بسیار می آزماید ، در رفتارشان دقیق می شود و توانایی آنها را می سنجد . آنگاه تندرست ترین ، شاداب ترین و پرتحرک ترین آنها را بر می گزیند و با دقت و احتیاطِ بسیار کنار ِ هم می نهد . بدین سان شعر کم کم شکل می گیرد و رنگ می پذیرد و ساخته می شود . گفتم : ساخته می شود  و این سخن اگرچه چندان ظریف و زیبا نیست ، اما در درستی آن تردید نمی توان کرد . آری : شعر ، زادۀ یک تأثر ِآنی نیست ، شعر ، محصول ِ کشمکشی درونی و دیرپاست .

... شعرِ امروز ، دارای چه ویژگی هایی است ؟ نظر من در این باره به اختصار چنین است :

- شعر ، افیون نیست . بنابراین نباید خواننده را به جهان ِ توهمات ببرد . این سخن به این معنا نیست که شعر نباید خیال انگیز باشد . نه ! شعر باید گذشته از آن ، آدمی را به فکر نیز وادارد .

- شعر ِ واقعی از بیان ِ ناکامی های شخصی و لحن ِ دردآلود تهی است . گوینده ای که در اثر ِ خود شِکوه کند ، آدمی است که می خواهد از حس ِ ترحم ِ خواننده به گونه ای ریاکارانه سود بجوید .

- چهرۀ شهر می تواند جدی ، عبوس و اندوهبار نباشد . چرا ما آنرا زرد و خسته و رقّت انگیز می خواهیم ؟ فراموش نکنیم : جهان ِ امروز ، جهان ِ تناسب و تعادل نیست ، جهان ِ تناقض و تضاد است . برای نشان دادن این جهان از چه وسیله ای می توان بهره گرفت ؟ به نظر من پاسخ چندان دشوار نیست : از طنز . اما چرا طنز ؟ - دلیل آن روشن است : طنز ، لطیفه نیست که تنها شوخ طبعی را نشان دهد ، طنز افزون بر آن ، تناقض و تضاد را باز می نماید . بنابراین با بهره گیری از آن می توان جهان ِ نامتعادل ِ امروز را دقیق تر نشان داد .

- از عناصر ِ اصلی ِ شعر ِ امروز ایجاز است ؛ شعر ، نه شب ِ یلداست و نه کِرم کدو ! پس باید تا حد امکان کوتاه و فشرده باشد .

- استفاده از "فعل" در شعر ِ امروز با گشاده دستی انجام نمی گیرد . دلیل ؟ فعل ، نظام ِ جمله را تضمین می کند و اجزای آنرا به هم پیوند می دهد . در جهانی که پیوندها سست است ، چگونه می توان از آن برای بیان منظور یاری جُست ؟

- در کارگاه ِ شعر ِ امروز "صفتها" دیگر کارورزان ِ کوشایی نیستند . جهان ِ "اسمها" است ؛ جهانی که در آن به درخت باید درخت گفت و به آب ، آب . اما با یک تفاوت : نه آن درخت در طبیعت یافت می شود و نه این آب !

- در شعر ِ ناب ، "اداتِ تشبیه" نیست یا بسیار کم است . بنابراین در شعر ِ امروز گیسوی معشوق مانند ِ – مثل ِ ، بسان ِ ، همچون ... – باران نیست ، خود ِ باران است ! ادات ِ تشبیه عینک ِ شماره دارند ، باید از آنها پرهیز کرد . آنها در نگاه ، احساس و مسیر ِ بیان شکاف پدید می آورند ، اجسام دور را نزدیک و اشیا نزدیک را دور می کنند . ادات ِ تشبیه از انتقال ِ سریع و بی واسطه می کاهند .

- در صحنۀ شعر ِ امروز رنگها چندان جلوه ای ندارند و مانند گذشته شاداب و دلفریب نیستند . اگر گویندگان ِ کهن می کوشیدند که با بهره گیری از رنگها اثر ِ خود را بیارایند ، شاعر ِ امروز به این ابزار نیازی ندارد . او به تجربه دریافته است که رنگها کم و بیش کلیشه اند ؛ آنها را باید در وهلۀ نخست در طبیعت و در غیر این صورت نزد ِ چشم پزشکان جُست !

گفتم که شعر چگونه پدید می آید ؛ در اینجا می خواهم به آنچه گفته ام نکتۀ دیگری را نیز بیافزایم : تنها شعر ، زاده نمی شود ، بلکه با هر شعر ، شاعر هم از نو به جهان دیده می گشاید . این سخن به این معناست که بین این دو ، بین شکاربان و شکار ، فاصله ای نیست و زندگی و مرگ آنها با هم است .

اما شاعر کیست و چگونه موجودی است ؟ ما دربارۀ این بندبازِ بی باک سخنان بسیار شنیده ایم و او را احتمالا انسانی سودایی می پنداریم . اما آیا شاعر واقعا چنین است ؟ ابتدا باید گفت که بر خلاف تصور بیشتر مردم ، شاعر انسانی صرفا حیال پرداز نیست ، بلکه آدمی است حسّاس ، که در عین حال مغزی حسابگر دارد ، مغزی با دندانهای نیش ِ بسیار نیرومند ! او نیمی انفجار است و نیمی مرگ ، نیمی خروش است و نیمی خاموشی ، " نیمیم ز تُرکستان ، نیمیم ز فَرغانه" .

از امتیازاتِ بزرگ ِ شاعر ، دلیری و شکیبای است . او مانند درختی است که در برابر توفانهای سهمناک ِ خزانی ایستاده است و هراسی از آن ندارد که بهار نیاید ، بهار حتما خواهد آمد .

شاعر ، واقعیت گراست : همه چیز را می بیند و می شنود و لمس می کند . شاعر در برابر همه چیز حسّاس و به همه چیز نزدیک است . او خوب می داند که گاوبازان ِ چیره دست از نزدیک با گاو می جنگند . افزون بر این ، به تجربه آموخته است که در شعر ، هیچ چیز تصادفی نیست . همه چیز را باید دقیقا پیش بینی و حساب کرد . فکر می کنم آنچه والِری دربارۀ مولتکه ، سردار ِ بزرگ ِ آلمانی گفته است ، در مورد ِ شاعر نیز صدق می کند : "برای این قهرمان ، دشمنِ واقعی ، تصادف است"

شاعر ، انسانی است هم خوشبخت و هم دردمند .  خوشبخت است ، چون با هنر خویش در برابر مرگ ایستاده است ؛ دردمند است ، زیرا از تأثیر ِ و پایایی آن مطمئن نیست . او خوب می داند که کمتر شاعر ِ بزرگی در روزگار ِ ما می تواند بیش از ده شعر ِ ناب از خود به یادگار بگذارد ، شعری که دست ِ کم صدسال پس از گوینده اش نیز همچنان از اعتبار ِ آغازینِ خود برخوردار باشد . از این رو اگر چیزی جان ِ شاعر را به درد می آورد ، این واقعیت تلخ است : یک عمر کار ِ طاقت سوز برای آفریدن ِ چند شعر !

 

/ 14 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رویا وکیلی

سلام...

مینا(سحاب)

سلام جناب مهرداد نوشته ی زیبایی بود.خدا بیامرزتشون جناب کرم رضایی رو.[گل]

متولد ماه دی

سلام به مهرداد بسیار عزیز...به گمانم "پاسکال" گفته است که در دنیای ما با آشکار شدن هر واقعیت علمی و گشوده شدن هر درب ،در دنیای معلومات ده درب ، در دنیای مجهولات گشوده می شود ، یعنی انبساط و گستردگی علوم همواره با خود نوعی انقباض را هم به همراه دارد!!...معنای این حرف این است که هر دانسته ای گرچه ما را یک قدم به جلو می برد ، اما در عین حال به ما می فهماند که چقدر در عرصه ی علوم عقبیم و ناشناخته های ما در این دنیای بزرگ و در این کائنات پهناور چقدر زیاد است!... همین حرف را خیلی راحت تر و روشن تر و نغزتر حکیم ابن سینای خودمان در اواخر عمر خویش و در اوج دانایی علمی و معرفتی اش می زند و می گوید :«تا بدانجا رسید دانش من، که بدانم همی که نادانم!....» اما از مصادیق ناشناختگی جهان و نادانی های ما در این دنیای سرشار از مجهولات ، یکی هم اینکه نمی دانیم چرا برخی اتفاقات برای برخی بزرگان که با یکدیگر برخی شباهتهای خاص دارند در برخی روزهای خاص می افتد !...یا مثلا نمی دانیم که بدنیا آمدن شاعر اندیشمندی چون "تورج رهنما" درست در همان سالی که هنرمندی ارجمند چون "رضا کرم رضایی"بدنیا آمده

متولد ماه دی

اما از مصادیق ناشناختگی جهان و نادانی های ما در این دنیای سرشار از مجهولات ، یکی هم اینکه نمی دانیم چرا برخی اتفاقات برای برخی بزرگان که با یکدیگر برخی شباهتهای خاص دارند در برخی روزهای خاص می افتد !...یا مثلا نمی دانیم که بدنیا آمدن شاعر اندیشمندی چون "تورج رهنما" درست در همان سالی که هنرمندی ارجمند چون "رضا کرم رضایی"بدنیا آمده است ، چه مفهوم خاصی می تواند داشته باشد؟!...یا نمی دانیم اینکه هر دوی این بزرگواران درست در یک محدودۀ زمانی در یک شهر خاص در آن سوی دنیا (شهر مونیخ) تحصیلات خود را آغاز می کنند، چه معنای بخصوصی دارد؟!... یا آگاه نیستیم که اینکه باز هر دوی این هنری مردان در راستای شناساندن فرهنگ و ادبیات و هنر غنی و کهن آلمانی به ایرانیان (که گویا هم نژادان آریایی ژرمن ها هستند) تلاش کرده اند، چگونه و از چه طریق می تواند معنا پیدا کند!... و از همه جالبتر اینکه نمی دانیم مرگ یکی از این دو مرد بزرگ در روزی که دیگری بدنیا آمده بوده (یا سالگرد تولد او ) ، چه پیامی میتواند برای ما در بر داشته باشد؟!... البته گویا اجداد ما از قرنها قبل متوجه چنین مقارنت هایی و پیامهای احتمالی این مقار

متولد ماه دی

البته گویا اجداد ما از قرنها قبل متوجه چنین مقارنت هایی و پیامهای احتمالی این مقارنت ها (قران سعدین) بوده اند که مثلا یکی از آنها می سروده : در فلان تاریخ خواندم کز جهان چون فرو شد بهمن ، اسکندر بزاد یوسف صدیق چون بر بست روی ناگهان موسای پیغمبر بزاد مالکی صبح از سر دنیا گذشت شافعی شب نیمه از مادر بزاد..... مقصود اینکه هریک از این تقارن ها می توانند اتفاقی نباشند و هرکدام از آنها می توانند با خود حساب و کتاب یا معنا و پیامی به همراه داشته باشند!.... و نهایتا : ممنون از تو مهرداد عزیز که به هر بهانه ای واقعیتهای فوق الذکر را به یادمان میاندازی... و پیوسته به خاطرمان می آوری که : «باشد اندر پرده ، "بازی های پنهان" ، غم مخور!....»... قربان تو

میوز خلاق

.: عادت چهارم فیلمنامه نویسان بسیار موفق :.

مجید

بازم سلام مهرداد خوبم....این شعرو توی سایت هادی خرسندی دیدم گفتم شاید نشنیده باشیش برات نوشتم... کم باصفا نیست! : در سوگ رضا کرم‌رضائی آن مرد شریف سینمائی ایفاگر نقش‌های مشکل در عین خلوص و بی‌ادائی در کار تئاتر دکترا داشت بی قمپز و ژست دکترائی بازیگر و نیز کارگردان یک لحظه نه اهل خودستائی اهل قلم و نتیجه‌اش خوب او را نه ز ترجمه جدائی افسوس مرا نبود با او در عمر گذشته آشنائی گفت این سخنان به من رفیقی انگار ز دست داده دائی آمد به سراغ من سیه‌پوش افسرده و لحن او عزائی آنگاه ز کیف خود درآورد عکسی ز خودش و او دوتائی میگفت در آلمان من و او بودیم رفیق ِ بی‌جدائی میگفت تو هم به خاطر او خوب است که مایه‌ای بیائی گفتم متشکرم که گفتی با اینهمه لطف و بی‌ریائی فرهیخته اینچنین هنرور کم بوده به ملک آریائی انجام وظیفه میکنم پس با یاد رضا کرم رضائی

شهرزاد

سلام وبلاگم به روز شد مطالب وبلاگتون خیلی زیباست :)

مهوش تاج بخش

با درود وسپاس از افای مهرداد نویسنده این مطالب ارزنده مانا باشید[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]لذت بردم ازخوانش