ویران در باران

ویران می رفتم

در خیابان

باران گرفت

گفتم

وای باران باران !

باران پوش می شوم

در رقص

امـا

اما بادی رقصناک

آمد

با حلقه ای از گیسوی خاطرات

در دستانش

بلند و سیاه

-

هزارمین بار

باد

دلم را

دار زد

-

باران نپوشیدم

باران شدم

ویرانه باریدم

 

/ 5 نظر / 19 بازدید
مهری روحی

شاید باران بپوشاند پیکر لطیف احساسم را ... شاید باران آینه ای شود برای چشمانم .... شاید باران بشوید کویر خشکیده ی دلم را... شاید باران به یادم بیاورد که زمانی چه رنگی بودم!

آزاده

وای باران ..باران شیشه ی پنجره را باران شست.. از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟! (حمید مصدق) خیلی زیبا بود خیلی من تازه استعداد شاعری شما رو امشب کشف کردم البته قبل از نوشتن این پست و خیلی اتفاقی ...((نگاه سرد من به پشت پنجره است به شیشه ای که فکر می کنم تو پشت آن نشسته ای....)) محشر بود اینم مثل ((میان هرچه واژه و واژه ...)) هست برام .شعر زاست جوونیا خیلی شعر می گفتین ظاهراَ [گل][لبخند][چشمک]

محمد تقی

سلام خوب بود پادکست داشتی این شعرها رو با صدای خودت میگذاشتی اینجا:-)

مریم اسحاقی

سلام. شعر زیبایی خواندم. برخی از تعابیر بسیار ناب و دل نشین بود، نظیر باد دلم را دار زد. باران پوش شدن نیز ترکیب بسیار زیبایی است. ( راستی وای باران باران شیشه ی پنجره را باران شست) منو یاد حمید مصدق انداخت. از لطف بسیارت ممنون مهرداد عزیز.[گل]