خون ِ ما بر غم حرام و ...

 

سلام

 

سال خداوندگار مولانا تمام شد و مانند دیگر بزرگداشتها و نکوداشتهایی که هر ساله در ایران برگزار می شود و جز شنیدن جندین و چند باره یِ نام یک انسان بزرگ ، ثمری ندارد ، این بار هم آنگونه که باید ، نشد و گذشت . با این تفاوت که امسال ، از سوی ناایرانیان ، برای مولانای بزرگ ، نکوداشتی جهانی برگزار شد و ما ایرانیان که دیدیم چگونه اندیشمند بزرگمان را ترک خواندند و ناایرانی ، ظاهرا متاسف شدیم ، چون اگر دل ما برای فرهنگ پدرانمان می سوخت ، خودمان پیشقدم نکوداشت جهانی اندیشمندان بزرگمان می شدیم ، نه اینکه بیگانگان به فکر چنین بزرگداشتهایی باشند .

 

اما برای خداحافظی با سال جهانی مولانا ، در اینجا غزلی از مولانا را که خیلی به آن علاقمندم ، می نویسم . غزلی در ستایش عشق و شادی درونی و جستجوی شادی در درون انسان و جستجوی شوری رها از جهان بیرون که هر ساعت به شکل و رنگی است ، ...

  

عاشقان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش    خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش

 

ساعتــی میزان آنی ساعتی موزون این               بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش

 

باده گلگونه است بر رخسار بیماران غم                ما خوش از رنگ خودیم و چهره یِ گلگون خویش

 

خون ِ ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال          هر غمی بر گرد ما گردید شد در خــــون خویش

 

باده غمگینان خورند و ما ز می خوشدل تریم      رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

  

 

/ 5 نظر / 5 بازدید
رويا

... . . چیزی بگو پنهان مشو در صدایت تا دیده شوی

رويا

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو ----------------------

شهرزاد

سلام متن خوب و مفيدی درباره مولانا نوشتی اميدوارم هميشه شاد و پيروز باشی

رويا

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود .......... عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی سر برگ من بی سر و سامان دارد ............... چاره اینست و ندارم به از این رای دگر که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

رويا

بیا پیاده راه بیافتیم تا تبت فلات ما وفا را به دست باد داده است